رستارستا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

رستا

20 ودو ماه

مثل یک خواب می ماند نمی گویم کابوس عسلم می گویم خواب ! لحظه های خوب هم بوده آخر !!! این ماهها را می گویم این روزها را ،اردیبهشت تا آذر را ،  فاصله پانزده تا بیست و دو !!! هفت ماه گذشته را ... هفت ماه !!!!هفت ؟؟؟ عجب چه زود گذشت !!!!گرچه اگر برگردم به اردیبهشت وآن روزهای خوبی که آخرین مطلب وبلاگت بود روزهایی که به من و تو خوش گذشت اگر برگردم به ان روزها شاید عوض میکردم  این تصمیم بزرگی که گرفتم و پدر را هم قانع کردم که بزرگترین تحول زندگیش را تجربه کند شاید جور دیگری ، راه دیگری ، تصمیم دیگری ،شاید مسیر دیگری بر میگزیدیم ...که البته انموقع نبود... دیگر چاره ای ،راه دیگری به نظرمان نمی رسید ... بگذریم به امید ...
30 آذر 1393

یک زندگی متفاوت

اردی بهشت همیشه ماهی متفاوت از بقیه ماههاست نه اینکه ماه تولدم باشد که برایم اینقدر ارزش دارد نه فقط این نیست ماه گل و بهشت است گل محمدی ...ماه هوای خوب ... روزهای خوب ... برای من همیشه این ماه پراز روزهای خوب و خاطرات خوب است کاش برای تو هم همین باشد اردی بهشت 93 برای تو تجربه ای متفاوت بود که فکر میکنم خیلی دوستش داشتی این یک گزارش مصور است از تو و اردیبهشت ... این بار یک همسفر داشتیم وقتی چشمانت را باز کردی ودیدی خانم جون کنارت نشسته چقدر خوشحال شدی وحال کردی, خیلی دوستشون داری آخه !!! نوع رفتار تو با خانم جون باعث تعجب هممون میشه جوری که میری نزدیکشون سرت رو خم میکنی کنار صورتشون و بلند بلند باهاشون حرف میزنی: د...
15 خرداد 1393

نوش جان

تورو خدا موهاتو ببین با سس یکیش کردی تازه از حمام اومدی بعد از امروز موقع غذای بعد از حمام اینطوری شدی تا حداقل یکی دوساعت تمیز بمونی       عاشق سالاد شیرازی و ماستی و حتما باید کنار غذات باشه            این عکسها بدون توضیح و باعجله گذاشته شده به خاطر دوستای گل نی نی سایتی بعدا بقیه عکسات رو با توضیح و تاریخ میذارم شاهکارات ثبت بشه دخترک خوش غذای من  ...
4 ارديبهشت 1393

نوروز و روزهای نو

نوروز که از راه می رسد به نظر می رسد دنیا هم همراه با ما خانه تکانی می کند ... منظورم سبز شدن درختها و تغییر آب وهوا و روئیدن گلها و... نیست ، همه اینها البته هست اما یک چیز دیگر هم هست چیزی که زیاد دیده نمی شود ،شنیده نمی شود اما حسش می کنی !!! این شادی زیر پوست آدمها را می گویم ... گویی چیزی ، کسی ،جایی ، زمانی میخواهد تغییر کند ،عوض شود ،تغییری که همه منتظرش هستند. تغییری که بی شک حالمان را بهتر میکند.( حول حالنا...) دنیا تکان میخورد نوروز که از راه می رسد دنیا هم تکان می خورد ...  نوروزت مبارک فرشته کوچکم وهرروزت نو...                         ...
25 فروردين 1393

بر روی پاهای خودت

                    سه شنبه 29 بهمن 1392          یکسالگیت مبارک پرنسس من                                                                                                        امروزسالروز تولدت ،درست در یکسالگی ،رسما راه افتادی چند وقتی است تاتی تاتی می کنی مثل آدم آهنی دستهایت را ...
5 فروردين 1393

پریشانی و پشیمانی

   روزهایم می گذرد ، روزهایت میگذرد ،خیلی زود شب می شود ،روزها هفته میشوند ،هفته ها ماه می شوند و... چقدر زود دیر می شود دخترکم ...من می مانم  ،جا می مانم از این ساعتهایی که پرشتاب می گذرندگویی دنبالشان گذاشته ای ، من جا می مانم ... روزهایت را می بینم ،می شنوم ،با تمام وجود حسشان می کنم تمام لحظه هایم متعلق به تواند اما هنوز احساس می کنم جا می مانم ،کم آورده ام ،نمی رسم به هیچ چیز نمی رسم ثبت لحظه هایت و روزهایت که شده اخرین کار دنیا اگر وقت کردم و حالی برایم ماند ودیگر هیچ دغدغه ای نداشتم آنوقت می آیم وبلاگت را آپ می کنم و... این طور می شود که هفته ها می گذرد و من سری به این وبلاگ نمی زنم ... تاتی تاتی می کنی ،راه می...
3 فروردين 1393

جشن تولد یکسالگی

یک اسفند ماه 92 من و بابا تصمیم داشتیم سال اول و دوم برایت جشن تولد نگیریم صرفا کیکی باشد و یک شمع و چند عکس ... من وبابا باشیم و یک پرنسس کوچک ... جشن تولد اختصاصی خودمان سه تا ... می دانستم بچه ها خیلی اذیت می شوند ، هم دیده بودم هم شنیده بودم ، ساعت خواب بهم می ریزد شلوغی ،سروصدا،بهم ریختگی ،یک عالمه عکس ودوربین که برای کودک بی معنی بی معنی است و کلافه کننده اما بزرگترها اصرار اصرار ... ومادری که تا امروز همه اش مال تو است اما چند روزی است مخصوصا امشب که اصلا حواسش به تو و غذایت ،شیرت ،پوشکت ، نیست و این چقدر برای نی نی کوچولوها عذاب است جشن یکسالگی و دو سالگی مال آدم بزرگهاست می دانستم اما... وقتی مادرجون پشت تلفن گفت به با...
29 اسفند 1392

مرواریدهای کوچولو

  پنجمین وششمین دندانت امروز جوانه زد بعد از دوروز تب بالاخره ! حالا کنار آن دو دندان بالایی دو مروارید کوچولوی سفید رنگ هم دیده می شود برایت ننوشتم که دومین دندان پایین به فاصله یک هفته ازدندان اول و دو دندان خرگوشی بالا هم سه هفته بعد باهم نمایان شدند ،برای هر دندان اسهال میگیری کمی تب میکنی و بی حوصله هم می شوی اما امان نمی بری ...دخترک صبورم!!!!. لبخند زیبایت اکنون شیرین تر است وبامزه تر وقتی دو دندان خرگوشیت که کمی هم با فاصله درآمده اند ظاهر می شوند . خورشیدکم با نور درخشان خنده هایت بتاب ...بر سایه های سیاه زندگیمان آنچنان بتاب تا از یادبریم سرمای سینه سوز این زمستان سیاه را...      ...
12 بهمن 1392

قدم به قدم

دوم مهر برای اولین بار رو چهاردست وپا راه رفتی  -گاگله کردی - بعد ازچند وقت خزیدن و عقب عقب رفتن البته ! آبانماه دستت را به چیزی میگرفتی و می ایستادی همه می گفتند تا یکماه دیگر را ه می افتی اما آن مریضی لعنتی ... دیگر پاهایت جان نداشت تا همین چند وقت پیش که دوباره ایستادی و امروز اولین گامهایت را بدون کمک بدون  واکر برداشتی دو قدم وبعد هم تالاپ افتادی ... اشتیاقت برای ایستادن وراه رفتن وتلاش بی انتهایت برای دوباره سرپا شدن بعد از یک میلیون بار زمین خوردن برای من بیش از هرچیز جالب و شگفت انگیز است !!! کاش یادت بماند دخترکم  برای همیشه زندگیت اینگونه تلاش کردنت و ناامید نشدنت .... قدمهایت استوار  پرنسسم ...
24 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به رستا می باشد